تبلیغات
دلنوشته های من - داستان (درجستوجوی کار)

داستان (درجستوجوی کار)

شنبه 16 بهمن 1389 01:33 ق.ظ

نویسنده : حماقت
اصلا امروز از همون صبح که از خواب  بیدار شدم حس کردم که امروز یه روز متفاوته
اول صبح بر خلاف عادت معمول که تا لنگ ظهر میخوابیدم صبح زود(ساعت 9!)از خواب بلند شدم وساعت 10 بیدار شدم بعد از اون تصمیم گرفتم  بعد از مدت ها به ارایشگاه برم که رفتم ولی تعطیل بود بازم برای منی که روز های قبل ساعت 3بعداز ظهراز خواب بیدار میشدم و بعدم دستورومو نشسته پشت کامپیوترم بودم بع از اونم تلوزیونو ماهواره و... تازه اخر شب یادم میافتاد که ای داد بیداد یه روز دیگه هم گذشتو به بطالتم گذشتو من هنوز نتونستم هیچ جای دنیا رو تکون بدمو... تا اینجا که همت کردمو تا دم در ارایشگاه رفتم خودش خیلیه باور کنید
بعد من دیدم که نه مثل اینکه امروز واقعا اراده حلبی ما تبدیل به فولاد,حالا فولاد فولادم که نه ولی اهن شده گفتم حالا وقتشه که به ارزوی دیرینه خودم یعنی استقلال مالی جامه عمل بپوشانم برای همین بود که افتادم دنبال یه کار خوب
ادامه دارد.....



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 16 بهمن 1389 01:58 ق.ظ