تبلیغات
دلنوشته های من - داستان (درجستوجوی کار)1

داستان (درجستوجوی کار)1

شنبه 16 بهمن 1389 08:58 ب.ظ

نویسنده : حماقت
ولی هرچی بیشتر گشتم کمتر یافتم ای خدا
یعنی هیچ کاری نبود که با شرایط من جور در بیاد من که چیز زیادی نمی خواستم  یه کار پاره وقت با حقوق خوب که سرمایه کمی هم نیاز داشته باشه هم انکه خودم رییس خودم با شم و... من دیدم که هرچی تنهایی فکر کنم عقلم به جایی نمیرسه گفتم بد نیست با دوستامم مشورت کنم در همین راستا به 3تا از دوستام که اگر جبر زمانه به اونا مهلت میداداز نوابغ دوران میشدند  زنگ زدم یکی از اونا که از همون اول  اراده خود ش رو مغلوب سرمای هوا دید و گفت که نمیتونم بیام من موندمو2تا از دوستان نابغه که نظراتی رو بیان کردن که از فکر کردن به اونا هم شرم دارم چی برسه به نوشتن اونادیدیم که اینطوری نمیشه خوب فکر کرد,چون  توی خیابون راه میرفتیم و هوا خیلی سرد بود گفتیم ما که قراره چند وقت دیگه استقلال مالی پیدا کنیم پس بزارتواین مدت باقیمونده از عدم استقلال مالیمون حداکثر استفاده رو بکنیم و یه شکم سیر غزا بخوریم به خاطر همین رفتیم تو یه رستوران شیک وگرون و حسابی خرج کردیم چندتا کارم به ذهن بچه ها رسید ازپرورش قارچ گرفته تا  سی دی فروش و مزدور وتروریست دیدیم که کاری وجود نداره که با شرایط ما جور در بیاد خلاصه دست از پا درازتر از رستوران اومدیم بیرون وبا بچه ها خدا حافظی کردم و راه خونه رو پیش گرفتم  تو را داشتم به این فکر میکردم که چجوریه که هیچ کاری برای ما وجود نداره دیگه داشتم ناامیدمیشدم ودست ازپا درازتر بر میگشتم خونه  همینطور که توفکر بودم یکدفعه دیدم یکی داره صدام میکنه....
ادامه دارد



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -